|
وداع چه واژه ترسناک ووهم انگیز در عین حال با عظمتی
آری با عظمت از آن رو که دل شیر می خواد که بتونی از عشقت امیدت و وجودت دل بکنی و وداع کنی
من خودم را می گویم.....
از واژه وداع بیمناکم
چرا که....
آری اما بدون تعارف به تو بگویم
خواستم برای همیشه وداع کنم
آری وداعی واقعی و بدوراز هر گونه احساس عاشقانه و دوست داشتن
اما باز هم مورد نهیب و هجوم دل قرار گرفتم
آری باز دلم با قدرت ماورایی خود مانعم شد
و به من نهیب زد
آری دل عشق در برابرم قد علم کرد و.........
به من اجازه وداع نداد
من در برابر قدرت ماورایی عشق متحیر و سرگردان مانده ام
چرا که عشق با همین نیرویش مانع خیلی از هم گسستن ها وجدایی دلها می شود
ولی بنظرتو عقل خودش را در برابر قدرت عشق تا به کجا تسلیم میکند
براستی عقل میتواند همچنان شاهد شکست و عقب نشینی خودش در برابر عشق باشد؟
نمی دانم من نیز مانند تو در عجبم...........
شاید تو نیز مانند من بار ها در برابر نیروی عشقت دچار تردید و سر گردانی شده ای
ولی اگر به عمق و کار عشق پی ببری
در مییابی که عشق کارش را خوب بلد است و خوب استادی میکند
آری چرا که اگر عشق کارش را انجام ندهد و عقل را وادار به شکست و کناره گرفتن نکند
شاید هیچ امیدی برای زندگی و جود نداشت
و شاید هیچ دلی به عشق دل دیگری نمی تپید
وشاید دیگر هیچ یگانه ای تا ابد در قلبت وجود نداشت تا مرهمی باشد بر زخمهای کهنه ای که مانند خوره روز وشب درونت را می مکد
پس آفرین به عشق و قدرت اعجاب انگیز و شگفت انگیزش
و اما چه زیباست که من و تو نیز می توانستیم به عظمت عشق درونی خودمان پی ببریم و آن را با رنجاندن دل همدیگر غبار گرفته اش نکنیم
چرا که دنیا آنقدر ارزش ندارد که هنر عشق را با شکستن دل معشوقه مان زیر سوال ببریم
اما دیگر هیچ راهی برای برگشت وجود ندارد
هیچ راهی
و تنها چیز باقی مانده ناله های من و نفرین های من برای توست که باقی خواهد ماند
|